خرید بک لینک
راننده تاکسی درحالیکه داشت ماشینو از یه تقاطع به سختی عبور می داد، با ناله ی بغل دستی من که مرد جوونی بود مواجه شد: هشیار باش مرد! ندیدیش؟

راننده که مسن بود با خونسردی جواب داد: چرا دیدمش... خانوم بود!

مرد جوون عصبانی شد و گفت: خانوم باشه نباید رعایت کنی شما؟ راهنما هم نزدی که!

راننده عصبانی تر داد زد: اولا راهنما زدم دوما تو مگه وکیل وصی خانمایی؟!

:: تمام ما مسافرین "هیچ"، راننده به تنهایی "نگاه"! ( البته فحاشی به زمین و زمان رو تا مقصد ادامه داد)

برچسب: نویسنده: نگار پاکدل تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

سه بار در طول زمان ازش خواهش کردم که از فلان صفحه ی فلان جزوه، یه عکس بگیره بفرسته برام... هی گفت چشم و نفرستاد.

امروز یه ساعت قبل کلاسم پیاد داد که واااای ببخشید! برم خونه برات میفرستم. گفتم لازم نیست دیگه نمیرسی.

سرکلاس، به حول و قوه ی الهی با اشراف کامل بر همون موضوع، چنان تدریسی کردم که تا آخر کلاس یه لحظه هم لنگ مطلب نموندم! واقعا فکر میکردم نبود اون جزوه، کار امروزمو خراب میکنه ولی با فشاری که به ذهنم آوردم، بیشتر از جزوه هم حرف زدم!

حکمت خدا قشنگترین بخش هستیه!

برچسب: نویسنده: نگار پاکدل تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

9 روزه خواهرم بیمارستان بستریه و من و مادر و خاله م نوبتی پیشش هستیم و پسرکوچولوش روزی سه بار میاد شیر میخوره و باقی اوقات سرش شیره مالیده میشه! آخه طفلی نه تنها مادرش پیشش نیست، پدرشم مدام سرکاره... از درس و کارم عقب مونده م و تموم برنامه هام این مدت به هم ریخته؛ درسته که وضعیت موقتیه و به امید خدا با خوب شدن خواهرم همه چیز به روال عادی برمیگرده ولی برای منی خیلی سخت وارد یه برنامه میشم، خارج شدن از اون برنامه و بازگشت دوباره به اون جانفشانی ها میطلبه! برای این بازگشت، دلم یه سفر کوچولو میخواد ولی اسبابش مهیا نیست:/ این شوک های وارده رو باید یه جوری دفع کرد:/ خدایا اسبابشو خودت جور کن! دوستت دارم که همیشه همراهمی:)

برچسب: نویسنده: نگار پاکدل تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

دیشب یار درمورد مسئله ای حرف میزد که نتیجه ش ممکنه تموم برنامه هامونو تغییر بده، حتی محل و سبک زندگیمونو... این خیلی عالی و رویاییه ولی همین موقعیت رویایی، تموم معادلات ذهنی و عاطفیمو به هم ریخته! از شب دارم به این احتمال ضعیف، که به شدت ذهنمونو درگیر کرده فکر میکنم و خودم رو تو موقعیت احتمالی تصور میکنم! توی تصوراتم خوشحال و راضی ام اما...

این دلبستگی لعنتی به وطن همون یه ذره احتمال و تصور و رویا رو هم زهر میکنه:|

توکل به خدا♥

برچسب: نویسنده: نگار پاکدل تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

چای دم کردم و با مادرم نشستیم به نوشیدنش... مادرم از چیز جالبی حرف زد: "بچه که بودیم، عامل زلزله رو، حرکت شاخ گاوی می دونستن که زمین روی اون قرارگرفته!"گفتم: واقعا؟ و لابد گاو از لرزش اون ماهی به تکون افتاده که روی پشتش ایستاده! مادرم خندید و گفت: "قدیما مردم ساده بودن و بچه ها خوش باور و خیالاتی... من بعد از شنیدن این قصه، میرفتم تو طویله مون و زل میزدم تو چشمای گاو و تو دلم میگفتم این همون گاوی نباشه که رو پشت ماهیه و زمین رو شاخش قرار گرفته؟!" فکر میکردم این عقاید خیلی وقته منسوخ شده ولی چه بسا هنوز کسانی بهش معتقدند! خودم اولین بار تو کتاب مخزن الاسرار نظامی بهش برخوردم و خیلی برام جالب بود. اصلا خودش یه حسن تعلیل قشنگه! وقتی به علم و ابزارهای علمی دقیق دسترسی نداشتن، خیلی ساده از تخیلشون بهره میگرفتن! هیچم زندگی رو سخت نگرفتن! مثلا زلزله که می اومده، نهایتش ماهی یا گاو رو لعن و نفرین میکردن، دیگه نمیگفتن لعنت بر بی حجابی...

برچسب: نویسنده: نگار پاکدل تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

یه بار فیلمی دیدم که در اون پدر خانواده بعد از خیانتی که به همسرش کرد و ظلم و جفایی که در حق بچه هاش روا داشت، سرش به سنگ خورد اما با هر قدمی که برای جبران برمیداشت، ضربه و آسیب بدتری به بنیان خانواده ش میزد و به مرور، غرور و اعتبار و آبروش خدشه دار شد و راهی برای جبران گذشته پیدا نمیکرد...یه روز دل به دریا زد و اونقدر به مقصد بی نهایت شنا کرد که توی آب غرق و ناپدید شد...فیلم ادامه داشت اما به نظر من اوج قصه همون خودکشی پدر خانواده بود و چه تاثیرگذار! با اینکه جنبه ی بدآموزی داره ولی تو ذهن من به عنوان نقطه ی عطف فیلم، حک شده! طوری که گاهی دلم یه دریا و یه شنا به مقصد ناکجا میخواد؛ هی شنا کنم شنا کنم تا وقتی که ذراتم توی آب تجزیه بشه و چیز قابل بازگشتی ازم باقی نمونه یا شایدم مثل سهراب، شهر پشت دریاها رو پیدا کنم و از اون ور آب سردربیارم! بعضی روزها به طرز فاجعه ناکی! سخت میگذره...

برچسب: نویسنده: نگار پاکدل تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

کمتر از سه ماهه که خودمو مشغول درس خوندن کردم و با اینکه چند هفته نتونستم بخونم، پیشرفت خوبی داشتم. زبان رو کنار گذاشتم که به دروس تخصصی برسم و روی عربی تمرکز بیشتری کردم. امروز صبح متوجه شدم که عربیم پیشرفت خیلی خوبی داشته! طوری که برای آزمون جمعه ( آزمایشی پیش از کنکور ) آمادگی عربی رو دارم. دروس تخصصی هم علیرغم حجم فوق العاده شون، خوندنی و شیرینن و از پسشون برمیام. باید این دو سه ماه هرطور که هست بگذره و پرونده ی این کنکور لعنتی بسته بشه که بتونم به مباحث اصلی برسم و برای مصاحبه آماده بشم. تموم هراس زندگی من شده روز مصاحبه! استادام رو میبینم روبروم نشستن دلم آشوب میشه! بعد از مصاحبه ی جانگداز، میرسم به غول زبان! تابستونو دارم که روش کار کنم. اگه زبان هم مثل عربیم پیشرفت کنه، دیگه هیچ آرزوی برآورده نشده ای ندارم! اون وقت می مونه علایق قدیمی م: خطاطی، نقاشی، نویسندگی، ورزش... :: یه سال آینده رو طرح ریزی کردم! امیدوارم طبق طرح پیش بره :)

برچسب: نویسنده: نگار پاکدل تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی